چسب زخم
یا سلام
مرهم که نیستــید دل خسته مـــرا
زخم زبان فقط نزنیدم، فقط همین...
به حرمت کلمات جاری می شوم در روزی که روز کلمات توست. روزت مبارک.
پ.ن:
ابرها دور سرت رقصان اتفاق باران اند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ توسط mehdi ghanoni
سهشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
راه مرا با خود می برد
با دوچرخه ای که ارابه خدایان است....
دوستانم سلام
من می روم، می روم ، می روم و می روم . . . با همان دوچرخه ای که مرا در خواب سوار کرد.
مزرعه پدری ام روستایی است که می خواهد مرا در کنار خود داشته باشد، با تمام خاطراتی که دارید و دارم – بد و بدترهای شما و خوب ها من که همیشه هستند. - چه خوب و چه زیباست این اتفاق خواب.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل مرگ . . .
2 شعر و بعد
یا کریم
"1"
به پوسیدگی درون لباس سفیدم می اندیشم
به تمام شدنم
و سنگ هایی که بر من
فرود می آید.
به تو می نگرم
هنوز نگرانت هستم
و قول هایی که به ما داده ای
در من
راه می رود.
*
نشانه هایی که از آسمان می آید.
"2"
تنیده در خود
با بال های سوخته ای که
کور مادر زادی بود
و نقش هایی از موش کور
که از سر و کولم
بالا و بالا و
سقف.
*
جنازه را از درون پیله بیرون نیاورید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٠ ب.ظ توسط mehdi ghanoni
دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥
دوستان همراه سلام
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه بوفق رضاست خرده مگیر
نگاهی ممتد به آسمان دارم، شهاب ها را شمارش می کنم، شاید آشوب درونم را گریزی یابم...
حادثه ها لحظه به لحظه امانم نمی دهند، خیال رفتن و نماندن، هوای وهم آلود درونم را نمایان تر می سازد ، اما آسمان هنوز آبی است و شهاب ها در گریزی زیبا نگاهم را خیره تر می سازد . . . .
و این شعر که از آسمان می آید . . .
.
.
.
بارانی ام
هاشور خورده و نابرابر
آرام و دلتنگ
می بارم بر سقف خانه ای
که شاید خانه شماست
.
.
.
از پشت پنجره
تمام دلتنگی های سه سالگیت را
روی تمام بخار ها
نقاشی می کنی.
گندم می شوی
گنجشک
خانه ای می سازی با بالکنی آبی
کنار شومینه
لیوان شیرت را تا ته سر می کشی
.
.
.
باز باریده می شوم
زبانم بند می آید و
باریدنم نه
می ریزم روی سنگ فرش ها
...
صبحی که با خط ترمز یک تریلی
و صدای جیغ باران شروع می شود.
.
.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٦ ب.ظ توسط mehdi ghanoni
یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥
.
سلام دوستان عزیز
یک شب برای دیدن ستاره ها و شهاب سنگ ها نزدیک وسط بیابان،یک شب هم برای شعر کنار گذاشتم و یک روز هم با دو شاعر خوب و البته شاعری که ......
.
و یک شعر
.
.
گاهی مجذوب علف ها می شوم
می پرم روی آب
غلط می خورم با قورباغه ها
می افتم درون دهن ماهی ها
بعد حباب
.
.
.
مجذوب حباب می شوم
می روم بالا
توی آسمان
تمام می شوم
-باران-
.
.
.
دوباره از سقفی می چکم پائین
توی کاسه ای
و مادری
که مرا در باغچه می ریزد
....
من دوباره تکرار می شوم
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤۸ ب.ظ توسط mehdi ghanoni
شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
سلام دوستان مهربانم
نمی دونم قراره به کجا برسیم- نمی دونم دیگه چطور می تونیم روی پاهامون بایستیم - همه چیز هایی که به اونها عشق می ورزیم رو داریم از دست می دیم- و متاسفانه این باد از سمت خودمان می وزد . . .
اما چه بگویم و چه بنالم که:
بسیار قصه ها که به پایان رسید و باز
غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست
اما هنوز در تک این شام می پرد
پرسان و پی کننده هر قصه از نخست
این چند ماه گذشته حتی نتونستم گرد و خاک های زندگی خودم رو پاک کنم ، و حالا به سفارش یه دوست با یک کار قدیمی ساکت می شم ، ساکت تر از قبل ، چرا که نا و جای فریادی ندارم.
بهروز ، پایدار و مانا مانید
و یک شعر قدیمی « همینجوری ۲۵ »
می زند
باران
بر سقف
چکه
چکه
می چکد از سقف
. . .
خانه ای
زیر باران دست و پا می زد
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۳ ق.ظ توسط mehdi ghanoni
چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥
دوستان مهربان من
سلام
در دو روز تعطيلی خرداد ماه به همراه تنی چند از دوستان ، خيلی غير منتظره آرامگاه پدر تصوف ايران عزيزالدين نسفی را در کناری، غريب ، تنها و بی چراغ يافتيم و ندانستيم بايستی خوشحال باشيم يا . . .
مزار پدر معنوی و استاد مولوی-سهروردی و ملاصدرا ، کسی که فلسفه اشراقش بيشتر از آنکه در ايران شناخته شود در خارج از اين زمين مورد توجه و تحقيق قرار گرفته است در گوشه ای خاک می خورد و چراغی ندارد. جايی که جزء ميراث کهن اين زمين قرار دارد. البته بر سر قبر خالی عميد الدين ديلمی که اکنون جنازه اش در موزه های شهر لندن است ، در بزرگترين گنبد سنگی جهان نيز حاضر شديم و صد افسوس ديگر.
متاسفم برای خودم و برای . . .
با يک شعر ميزبان نظرات شما می شوم:
خدا
شيطان
قمار
بر سر قطار انسان ها
حکم
دل
پيک
خشت
تک
سرباز می زند روی دست خدا
- خدای بازنده-
.
.
.
قطار با شيطان به اعماق چاه
مــــی ا فــتـــــد
خدا
شيطان
آدم
حوا
- بازماندگان قمار خدای بازنده -
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ توسط mehdi ghanoni
یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
دوستان مهربان سلام
ماه گذشته ماه پر کار و پر مشغله ای بود ، درکنار کار، سفر تهران و شيراز و ماموريت های اداری وقتی برای وبلاگ نگذاشت ، اما از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است . . .
و حال در اين مجال شما را به خواندن شعری از « پرهام طلايی » سپيد سرای منزوی اين روزهای شعر فارس دعوت می کنم - کاش می شد که هوايی بخوريم -
اين صندلی را تو می توانی پر کنی
آن خالی روبرو را من
و هرگز آب از آب تکان نخواهدخورد
و بر دفتر کوچک غبار خواهد نشست
پرنده ، سحر ، به آوازی از آزادی
رفتگران را ، به جاروب کردن مديحه های خاص
رهنمون خواهد شد
به دندان طلا کاشکی جويده نشوم
خود اگر به منقار کرکسی
وز اين ميان يکی از ما
بدنبال گمشده ای است که
خالی روبرو را پر کند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٧ ق.ظ توسط mehdi ghanoni
یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
دوستان مهربانم سلام
مهربانيتان پايدار. چند وقتی بيش نيست که به اين دنيای مجازی پا گذاشته ام اما در اين اندک مدت ميزبان محبت های شما بوده و خواهم بود. منتظر نظرهای سازنده شما هستم. و اين شعر برای ملتی است که...
برای ملتی که...
با ايوان طلا يا مدائن مقايسه می کنی؟!
پدرت را همين جا سوزاندند
مادرت پای اين ديوار
ضجه هايش را کسی نشنيد.
. . .
بايد آجر روی آجر بگذاری
روی قبر پدرت بايستی
تا نفر بعد
شکوه و عظمتش را غبطه بخورد.
. . .
- صدای اذا الشمس کورت-
-بالا و پايين پريدن دانه هايی که سوزانده می شوند-
-هميشه پدرت را همين جا
ايستاده می ديدی-
.
.
.
و آدم هايی که می آيند و می روند
بی آنکه چيزی فهميده باشند.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۱ ب.ظ توسط mehdi ghanoni
چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
يک شعر تقديم به آنهايی که مرا نمی شناسند
يک خط
عمود
بروی زمين
دوخط
اين طرف و آن طرفش
وکلاه گشادی
.
.
.
خانم من را شما جايی زيارت نکرده ايد؟
آقا شما چطور؟
.
.
.
وهزاران تو که تو را نمی شناسند و به ياد می آوردند!
آقا؟
اين کلاه شما خيلی داد می زند!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠۳ ب.ظ توسط mehdi ghanoni
شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
دوستان مهربان
تازه شعری پس از ماهها در دفتر *همينجوری* شعرهايم اضافه شد منتظر نظرات شما عزيزان هستم.
ساعت تمام مرا داد می زند
رفت
دیدار را بود
ساعت مرا اتو کشیده
سر چهار راه
با یک شاخه گل خشک
با دخترکی که هر روز از آنجا رد نمی شود
...
رفت
...
ساعت مرا داد می زند
داد می زند
می زند
می زند
ساعت هشت و سی دقیقه بامداد-اینجا خیابان است پایتخت ژولیده ترین آدم های شهر
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۸ ق.ظ توسط mehdi ghanoni
یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤
و تمام می شود
می ميرد
سالی ديگر به جايش می رويد، تمام زندگی ومرگ و رويش در ديگر ديروز همين تجربه را دارد اما سياهی که به خاکستر می ماند و نام من بر سنگ قبر نداشته ام
زير باران ها تمام جنازه ام ندای باز باران را عاشقانه جان می دهد و تو برای اين جنازه ام يک سکه ده تومانی هم خرج نمی کنی.
برای زندگی کردن بايد سالها مرد و زنده شد ، بايد بياد داشت که همين مرگ است که هميشه منتظر تو می ماند
مرگ خوبی در انتهای سال منتظر شماست
به استقبال آن می رويم برای زنده شدنی ديگر
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ توسط mehdi ghanoni
پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤
شعری و آغازی بر باور اين زيبای هستی
مرگ
« دستی با مرگ »
لم داده بود روی صندلی
مرگ
و من مچاله می شدم
در دستهای او
انگار تمام تيرهای برق کوچه اشان
برای اعدام من طناب می بستند
و باز من بودم
که يک رديف مانده به مردن
با نگاه هايش و دست و پنجه نرم می کردم
و باز مچاله می شدم
در دستهای او.
اين شعر در کتاب باران -نخستين کتاب شعر دانشجويان ايران با نام در رديف مرگ- به چاپ رسيده است.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٤ ب.ظ توسط mehdi ghanoni
پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤
به نام او که مرگ را سرآغاز ديگری نهاد
و سلام
خيلی وقت پيش تر می خواستم سراغ اين حجمه پر از نا برابری و دنيای مجازی بيايم و از هر دری که مرگ نام آن است سخن بگويم
اينجا تنها جايی است که همه يسکان و برابرند
از موميان تاريخ گرفته تا کودکان گرسنه سيه چرده که رنگ مرگ را هميشه با خود و در ذهنشان مجسم تر از همه ی ما بدنبال دارند
می خواهم همه را دوست داشته باشم و دوست دارم مرا دوست خود بدانيد
و باز به نام آغازگر
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ توسط mehdi ghanoni
